انتظار
اندوهزارخاطرم خشکیده است
ودلم حسرتناک گریه سیری
تا آمدنت....
ای قراردل
در کویر چهره ام رود چشمانم جاریستباران
دشت خشكيد و زمين
سوخت و باران نگرفت
زندگي بعد تو بر هيچكس آسان نگرفت
چشمم افتاد به چشم تو ولي خيره نماند
شعلهاي بود كه لرزيد، ولي جان نگرفت
دل به هركس كه رسيديم سپرديم ولي
قصهي عاشقي ما سر و سامان نگرفت
تاج سر دادمش و سيم و زر، اما از من
عشق جز عمر گرانمايه به تاوان نگرفت
مثل نوري كه به سوي ابديت جاريست
قصهاي با تو شد آغاز كه پایان نگرفت ...
پرواز
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیدهٔ شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست
فروغ فرخزاد
حکایتی از سعدی
مهمان پیری شدم در ديار بکر که مال فراوان داشت و فرزندی خوبروی .
شبی حکايت کرد مرا به عمر خويش بجز اين فرزند نبوده است . درختی درين وادی زيارتگاه است که مردمان به حاجت خواستن آنجا روند . شبهای دراز در آن پای درخت بر حق ناليده ام تا مرا اين فرزند بخشيده است .
شنيدم که پسر با رفيقان آهسته همی گفت :
چه بودی گر من آن درخت بدانستمی کجاست تا دعا کردمی و پدر بمردی .
خواجه شادی کنان که پسرم عاقل است و پسر طعنه زنان که پدرم فرتوت است .
سالها بر تو بگذرد كه گذار
نكنى سوى تربت پدرت
تو به جاى پدر چه كردى ، خير؟
تا همان چشم دارى از پسرت
چوپان
چوپانی را گفتم :
روزگار برتو چگونه میگذرد .
گفت :
از گذشت روزگار چیزی نمی دانم ، اما وقتی پشم گوسفندانم را چیدم ، دیدم نیمی از آنان گرگند.
گهر زمستان
فقیه
فقیهی دختری داشت بغایت زشت و ترشیده احوال ، و با وجود جهاز و نعمت فراوان کسی حاضر به نکاح او نبود.
فی الجمله بحکم ضرورت او را به عقد نابینایی در آوردند.
آورده اند که حکیمی به آن بلاد درآمد که دیده نابینا همی روشن کنم و .......
مرد مان فقیه را گفتند چرا داماد را علاج نکنی .
گفت : ترسم داماد بینا شود و دخترم را طلاق دهد
(شیخ اجل )لحظه
لحظه ديدار نزديك است
باز من ديوانه ام، مستم
باز مي لرزد، دلم، دستم
باز گويي در جهان ديگري هستم
هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !
هاي ! نپريشي صفاي زلفکم را، دست!
آبرويم را نريزي، دل !
ای نخورده مست !
لحظه ديدار نزديك است .
مهدی اخوان ثالث
درخت
یک درخت پیرم و سهم تبرها می شوم
مرده ام، دارم خوراک جانورها می شوم
بی خیال از رنج فریادم تردّد می کنند
باعث لبخند تلخ رهگذرها می شوم
با زبان لال خود حس میکنم این روزها
هم نشین و هم کلام کور و کرها می شوم
هیچ کس دیگر کنارم نیست، می ترسم از این
این که دارم مثل مفقود الاثرها می شوم
عاقبت یک روز با طرز عجیب و تازه ای
می کشم خود را و سر فصل خبرها می شوم!
شادروان نجمه زارع
آوار
زندگی بر شانه ام ، سنگینی آوار بود
هستی من ، پرسه ای درطول یک دیواربود
کهنه قاب لحظه ها ، تصویر لبخندی نداشت
زیستن مرثیه ای در سوگ یک پندار بود
بی تو هر گهواره گوری ، بی تو هر شادی غمی
هر نفس ناقوس مرگی ، هر دری دیوار بود
می گذشتم با شتاب از کوچه های کودکی
دیگر از جشن عروسکها دلم بیزار بود
می هراسیدم دگر از هر سپید و هر سیاه
امتداد لحظه ها در دیده ام چون مار بود
در بلوغ گامهامان زندگی جان می گرفت
لحظه های سبز هجرت از تپش سرشار بود
پرویز داکانی
قفس
در قفس مانده و بی بال و پرم بعداز تو
دیدی ای عشق چه آمد به سرم بعد ازتو
آنقدر خیره به این راه که رفتی ماندم
رفته سو کم کم ازاین چشم ترم بعد از تو
دلخوشی ازچه به این گل شدنم وقتی نیست
هیچ ،جزخاروخسی دوروبرم بعد از تو
فال هرکس که بگیرم بشود خوب و خودم
همچو کولی شده ام دربه درم بعد از تو
میله ها سخت و سمج رو به من و دیواراست
هم چپ و راست و هم پشت سرم بعد از تو
کی روی ازدل من گرچه ازاین دیده روی
از خیال تو مگر میگذرم بعد از تو
سرنوشت
بنده ای به خدا گفت :
اگر تو سرنوشت مرا نوشته ای ومن محکوم به این سرنوشتم ، پس چرا برای تغییر و یا بهبودیش دعا کنم ؟
خدا گفت :
شاید نوشته باشم سرنوشت این بنده همانست که در دعایش تقاضا می کند .
قو

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
درآن گوشه چندان غزل خواندآن
شب
که خود در میان غزل ها بمیرد
گروهی برآنند کاین مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد آن جا بمیرد
شب مرگ از بیم آن جا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا
برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش
واکن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد
دکتر مهدی حمیدی
معلم (2)
تقدیم به همه عزیزانی که در پای تخته ی سیاه ، نامه اعمال خود را سفید
کردند
اي زلال نـــام تـو جـــاري شده
در حريم نــــور تكــراري شده
اي طنـــين درس عشقت ، دلپذير
مثل رودي در فــرادشت كويـر
تا الفـــبا را به مــــن آموختــي
در دلــــم نــور و نوا اندوختي
در كلاس تـــو دلــــم آرام بود
در كتابــم عكســي از بادام بود
در خيالــم درس سارا مانده است
در كفـم بــادام دارا مانده است
روزهاي خــوب ما را بـــرده اند
مشقهاي كودكي خط خورده اند
با تو خوش مانده ست ياد كودكي
بوي جــــوي موليان رودكـي
اي فـداي تو تمــام هست و نيست
دفتر دل مانده در سوداي بيست
ياد دارم تــركه هــــــاي بيد را
دفتر صد برگ و مشق عيـــد را
تا به روي دستهـــايم تــاول است
بهترين عشقــم كلاس اول است
مي نويسم گرچه اين تكراري است
نام او در شعــرهايم جاري است
آنــكه شبهــاي مـرا مهتاب داد
روز اول گفت : بــابــا آب داد.
عبداله رئوفي
صامت بروجردی
پند و اندرز
مايهي اصل و نسب در گردشِ دوران زر است
متصل خون ميخورد تيغي كه صاحب جوهر است
آهـن و فـولاد هر دو از يك كوره ميآينـد بـرون
آن يـكـي شمشـيـر گـردد ، ديگري نعـل خـر است!
كـرهي اسـب از نـجـابـت در تـعـاقـب مـيرود
كـرهي خــر از خـريـت پـيـش پـيـشِ مــادر اسـت
شـاه اگـر مفلس شود قربي نـدارد در جهـان
داخـل نـادان شـمـارنـدش اگــر اسـكـنـدر اسـت
كـاكـل از بـالانـشـيـنـي رتـبـهاي پـيـدا نـكـرد
زلف از افـتـادگـي هـمـسـان مشك و عنبر است
ناكسي گر بر كسي بالا نشيند عيب نيست
روي دريـا خـس نـشـيـنـد ، قعـرِ دريا گوهـر است
دود اگـر بـالا رود كـسـر شـأنِ شـعـله نيست
جـاي چشـم ابـرو نـگـيـرد هـر چه او بـالاتـر است
سـبـزه پـامـال اسـت در زيـرِ درخـتِ مـيـوهدار
گرچه اين سبز است و زيبا ليك آن شيرينتر است
شصت و شاهد هر دو دعويِ بزرگي ميكنند
پـس چـرا انـگـشـتِ كوچـك لايـق انگشتر است؟
شعـرسـازان جـان فداي شعرخوانان ميكنند
دخـتـرِ هـر كـس وجيـه افتـاد مُفتِ شوهـر است
گــر تـنـور زنـدگـي شـد سـرد نـبـود چـارهاي
خـدمـت آتـش بـبـايــد كـرد تــا هيـزم تــر اسـت
«صـامـتـا» عيب خود را گـو نه عيبِ ديـگـران
هـر كـه عـيـبِ خـود بـگـويـد از هـمـه بالاتر است
شعری بسیار زیبا از سیمین بهبهانی
دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من
گر از قفس گریزم، کجا روم، کجا من؟
کجا روم؟ که راهی ، به گلشنی ندارم
که دیده بر گشودم به کنج تنگنا من
نه بسته ام به کس دل، نه بسته دل به من کس
چو تخته پاره بر موج، رها... رها... رها... من
ز من هرآن که او دور، چو دل به سینه نزدیک
به من هر آن که نزدیک، از او جدا جدا من
نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی، به یاد آشنا من
ز بودنم چه افزون؟ نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟
ستاره ها نهفتم، در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من
شعری زیبا از بهروز یاسمی
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
دیرگاهی است که هر شب به تو می اندیشم
به تو آری ، به تو یعنی به همان منظر دور
به همان سبز صمیمی ، به همان باغ بلور
به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری
که سراغش ز غزلهای خودم می گیری
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم
به تبسم ، به تکلم ، به دلارایی تو
به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو
به نفس های تو در سایه سنگین سکوت
به سخن های تو با لهجه شیرین سکوت
مدتی است اسم کسی آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است
یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش
آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده
بر سر روح من افتاده و آوار شده
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است
یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش
می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش
آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟
اگر این حادثه ی هر شبه تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟
حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش
آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود
اینک از پشت دل آینه پیدا شده است
و تماشاگه این خیل تماشا شده است
آن الفبای دبستانی دلخواه تویی
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی .
مجنون
شرح عشق و عاشقی به درازای تاریخ است
شاید جالب باشد که بدانید در فرهنگ افسانه های جهان 74 زوج عاشق شناخته شده است که از جمله شیرین وفرهاد – شیرین وخسرو – لیلی و مجنون –رومئو و ژولیت –حسن ومحبوبه – ویس و رامین – سودابه و سیاوش –یوسف و زلیخا و............ که در فرهنگ ما ایرانیان ، نام لیلی و مجنون وشیرین فرهاد بیشتر از بقیه عشاق بر سر زبانهاست ومردم آشنایی و ارتباط عاطفی فراوان و غیر قابل وصفی با آنها بر قرار می کنند.
و افسانه فراق آنها بر هرچه زیبا تر نمایان شدن شرح جدایی انها کمک می کند
اگر میداد لیلی کام مجنون کجا افسانه میشد نام مجنون
شاید بتوان با جرات اعتراف کرد که در اکثر این شرح خون وجگر خوردن ها زیبایی ودلفریبی معشوقه بر عاشق غالب بوده است مگر لیلی که بر اساس افسانه ها از نظر زیبایی حرفی برای گفتن وابراز خود نمایی نداشته است .
تا جایی که حضرت مولانا در یکی از قصه های مثنوی با زیبایی هر چه تمامتر به این امر اشاره نموده است .
گفت لیلی را خلیفه کان تویی کزتو مجنون شد پریشان و غوی ؟
ازدگرخوبان تو افزون نیستی گفت خاموش چون تو مجنون نیستی
خلاصه اینکه بایستی لیلی را از منظر و دید مجنون نگریست.
نقاش
تبر
نخلستان های بلند و مغرور
رنج ها می کشند
خشم جهنم خورشید را می چشند
و بادهای داغ و آتش زا را
می مکند و شهد می دهند
اما هرگز خم نمی شوند . . . . . . . . . .
مگر به جور تبر !!
هیچکس به داد سکوت آدم نمی رسد
همه منتظرند به داد آدم برسند
زندگی
داستان یخ فروشی است
که ازاو پرسیدند فروختی ؟
گفت : نه همش آب شد !!!
خورشید
بر کسانی که
روبرویش ایستاده اند
قبل از کسانی که
در مقابلش زانو زده اند
می تابد
آزمون زندگی ما پر از قلاب هایی است که وقتی اسیر طعمه اش می شویم تازه می فهمیم ماهی ها بی تقصیرند.
حافظا دیدی که کنعان دلم بی ماه شد
عاقبت با اشک غم کوه امیدم کاه شد
گفته بودی یوسف گم گشته باز آید ولی
یوسف من تا قیامت همنشین چاه شد
از شبنم عشق خاک آدم گل شد
صد فتنه وشوردرجهان حاصل شد
سرنشتر عشق بر رگ روح زدند
یک قطره فرو چکید ونامش دل شد
ققنوس
ققنوس
دراسطوره ها مرغی است خوش رنگ وخوش آوا در منقارش 360 سوراخ داردکه از هر سوراخ آوایی خوش و نوایی دلنشین بر می خیزد.
نامش ققنوس است
چون به پیری رسد . بر کوهی بر می شود و هیزم بسیار فراهم می کند و به نغمه سرایی می پردازد. آنچنان می خواند که همه پرندگان پیرامونش گرد می آیند ومفتون ومحو او می شوند.
او می خواند وبال بر هم می زند و می جوشد ،می نالد تا آتش سوزان از پر و بالش در هیزمها می گیرد و شعله ور می شود.
ققنوس در آتش می سوزد
از میان خاکسترش تخمی پدید می آید که از آن تخم ققنوش جوان سربر می زند




















آنجا که از تقابل صحرا و کوه و رود